********************
in weblog be hich vajh taatil nemisheeeeeeeeeeeeeeeee
ham man hastam ham to
اگر تنها ترین تنهایان هم شوم باز هم خدا هست
in weblog be hich vajh taatil nemisheeeeeeeeeeeeeeeee
ham man hastam ham to
دنیا را روشن کن
به زندگی طعمی ببخش
تا ببینی که عشق
چقدر می تواند آزادت کند
دنیا را روشن کن
ما ببین !
و ببین که دوست داشتن چقدر می تواند شادت کند
تو می گویی که بال در آورده ای
پس به بالهایت بیاموز که پرواز کنند
بدون اینکه بپرسند چرا...
به بالهایت یاد بده
که زندگی کنند
که دوست داشته باشند
دنیا را روشن کنکه دوستی را شاد کنی
بلند شو
نگاه کن!
با چشم هایت دنیا را روشن کن!!!
ب مثل بلاي عشقت..... بهترين حادثه من
مثل باران نگاهت..... بر كوير خشك اين تن
پ مثل پايان درد و..... پرسه هاي نا اميدي
پرش زاغ سياهي..... با كبوتر سپيدي
ت مثل ترانه اي خوش..... وقتي كه دلت گرفته
وقتي خستگي دني..... همه در تن تو رفته
ث مثل ثروت عاشق..... گنج عاشقي و مستي
غرق در رؤياي دلدار..... بي خيال از همه هستي
ج مثل جنون عشقت..... جرم يك جوان عاشق
كه تو جاده تو افتاد..... جاده اي پر از شقايق
چ مثل چشم سياهت..... چشم مست مست مستت
چاره جنون عشقم..... چشم ديوانه پرستت
ح مثل حادثه تو..... تو و دلدادگي من
حجم آغوشي كه ميده..... به من آزادگي من
خ مثل خنده لبهات..... خط ابروي بلندت
خانه قلبم ميانِ..... خرمن موي كمندت
د مثل دلي كه افتاد..... توي دستاي يه دلدار
اون رو بشكن يا بسوزون..... اما اون دل رو نگهدار
ذ مثل يك ذهن خالي..... از همه، هرچه بجز يار
همه جا چهره دلدار..... روي هر دري و ديوار
ر مثل رؤياي شيرين..... توي يك صبح دل انگيز
رنگ سبزي كه كشيدي..... روي زردي يه پاييز
ز مثل زيبايي تو..... آنچه در زمانه يكتاست
توي هر تاريك و روشن..... طرح اندام تو پيداست
ژ مثل ژاله پاكي..... كه نشسته توي چشمات
از رو گونه هات مي لغزه..... خون ميشه تو خط لبهات
س مثل سلام اول..... يك سلام سرخ و ساده
يك سبد شعر و ترانه..... كه به من دست تو داده
ش شب و شعر و شراب و......شمع و تنهايي و گيتار
شهر خوابيده به ناز و..... عاشق غم زده بيدار
صاد صبر دل عاشق...... صبر قلبي با صداقت
كه نگاهت طلبيده...... به جفايت كرده عادت
ضاد مثل يك ضيافت...... سور دلداده مجنون
قلم و كاغذ خالي..... جوهري از دل پر خون
طا مثل طلوع چشمات...... بعد از اين شب جدايي
طاقت تمام عاشق..... طپش قلبي فدايي
ظا ظرافت يك نقاش..... توي يك تصوير زيبا
آرزومه كه همه عمر..... بنشينم به تماشا
عين يك عاشق بي دل..... يك اسير قلب در بند
به اميد يك علامت..... يك نگاه، يك ناز، يك لبخند
غين اين غربت غمبار...... يك غريب بي ستاره
يك غروب سرد پاييز...... وقتي چشمات رو نداره
ف مثل فاصله دور...... از اميري تا اسيري
فكر يك فرداي روشن..... اگه دستام رو بگيري
قاف مثل قلب عاشق..... همون قلب تير خورده
قاتلش رو دوست داره..... دست آسمون سپرده
ك مثل كلام مانده..... كه نشد همراه آهنگ
كلمات نانوشته..... روي كاغذهاي بي رنگ
گ مثل يك گردن آويز..... گوهري از جنس الماس
گل سرخي هديه من..... به تو با تمام احساس
ل مثل لحظه ديدار...... لحظه رؤيايي من
لب سرخ تو و لبخند..... لحظه شيدايي من
ميم مثل من و مهتاب..... مي و معشوقه و مستي
من به شوق مهربوني..... تو به ناز و خودپرستي
ن مثل نران ز راهت..... اين نديم بارگاهت
زائر آمده اين راه..... به زيارت نگاهت
و مثل وفاي عاشق..... خواب دلداده بيمار
انتظاري صاف و ساده..... از تو محبوب جفاكار
ه مثل هزار و يك شب..... قصه هاي بي تو بودن
همه از عشق تو گفتن..... از تو چهره نگشودن
ي مثل يقين به عشقم..... به تو اي يگانه دلدار
هرچه جز تو، شعر باطل..... ي مثل يار و فقط يار
داشته باشم! کاش چشمان معصومت به چشمانم خیره نمی شد تا امروز چشمان من به یاد آن لحظه بهانه
گیرند و اشک بریزند! کاش حرف های دلم را بهت نگفته بودم تا امروز با خود نگویم آخه او که میدونست چقدر
دوستش دارم!!!!!!!!
پیداست هنوز شقایق نشدی ... زندانی زندان دقایق نشدی ... وقتی که مرا از دل خود می رانی ... یعنی که
تو هیچ وقت عاشق نشدی ... زرد است که لبریز حقایق شده است ... تلخ است که با درد موافق شده است
... عاشق نشدی وگر نه می فهمیدی ... پاییز بهاریست که عاشق شده است
عاشقی راشرط اول ناله و فریاد نیست تا کسی ازجان شیرین نگذرد فرهاد نیست عاشقی مقدور هر عیاش
نیست غم کشیدن صنعت نقاش نیست!!!!
عاشقت خواهم ماند بی آنکه بدانی دوستت خواهم داشت بی آنکه بگویم درد دل خواهم گفت بی هیچ گمانی
گوش خواهم داد بی هیچ سخنی در آغوشت خواهم گریست بی آنکه حس کنی در تو ذوب خواهم شد بی
هیچ حراراتی اینگونه شاید احساسم نمیرد!!!!
کسی که آشفتگی های شبانه مرا برای جیرجیرکها معنا می کند....
و من احساس می کنم در این تنهایی غلیظ زمین را روی شانه هایم گذاشته اند...
کسی در تنهاییم نشسته و ستاره ها را از آسمان می چیند .....
خدایا کمکم کن.......
این نامه واقعا قشنگه....نظر یادتون نره.....
ممکنه خیلی از شما پیش از قبلا این نامه را خوانده باشید اما نامه به حدی زیباست که هرچی بخونید از خوندن اون سیر نمی شوید و پی به شخصیت والای چارلی چاپلین میبرید ................
چارلی چاپلین یکی از نوابغ مسلم سینماست . او در زمانی که در اوج موفقیت بود با "اونا اونیل" ازدواج کرد و از او صاحب 7 یا 8 بچه شد ولی فقط یکی از این بچه ها که ژرالدین نام دارد استعداد بازیگری را از پدرش به ارث برده و چند سالی است که در دنیای سینما مشغول فعالیت است و اتفاقا او هم مثل پدرش به شهرت و افتخار زیادی رسیده و در محافل هنری روی او حساب می کنند .
چندین سال پیش وقتی ژرالدین تازه می خواست وارد عالم هنر شود ، چارلی برای او نامه ای نوشت که در شمار زیبا ترین و شور انگیزترین نامه های دنیا قرار دارد و بدون شک هر خواننده یا شنونده ای را به تفکر وادار می کند.
ژرالدین دخترم:
اینجا شب است، یک شب نوئل. در قلعه کوچک من همه سپاهیان بی سلاح خفته اند.
نه برادر و نه خواهر تو و حتی مادرت ، بزحمت توانستم بی اینکه این پرندگان خفته را بیدار کنم ، خودم را به این اتاق کوچک نیمه روشن، به این اتاق انتظار پیش از مرگ برسانم . من از توخیلی دورم، خیلی دور...... اما چشمانم کور باد ،اگر یک لحظه تصویر تو را از چشمان من دور کنند.
تصویر تو آنجا روی میز هست . تصویر تو اینجا روی قلب من نیز هست. اما تو کجایی؟ آنجا در پاریس افسونگر بر روی آن صحنه پر شکوه "شانزلیزه" میرقصی . این را میدانم و چنانست که گویی در این سکوت شبانگاهی ، آهنگ قدمهایت را می شنوم و در این ظلمات زمستانی، برق ستارگان چشمانت را می بینم.
شنیده ام نقش تو در نمایش پر نور و پر شکوه نقش آن شاهدخت ایرانی است که اسیر خان تاتار شده است. شاهزاده خانم باش و برقص. ستاره باش و بدرخش .اما اگر قهقهه تحسین آمیز تماشاگران و عطر مستی گلهایی که برایت فرستاده اند تو را فرصت هشیاری داد، در گوشه ای بنشین ، نامه ام را بخوان و به صدای پدرت گوش فرا دار . من پدر تو هستم، ژرالدین من چارلی چاپلین هستم . وقتی بچه بودی، شبهای دراز به بالینت نشستم و برایت قصه ها گفتم . قصه زیبای خفته در جنگل ،قصه اژدهای بیدار در صحرا، خواب که به چشمان پیرم می آمد، طعنه اش می زدم و می گفتمش برو .
من در رویای دختر خفته ام . رویا می دیدم ژرالدین، رویا.......
رویای فردای تو ، رویای امروز تو، دختری می دیدم به روی صحنه، فرشته ای می دیدم به روی آسمان، که می رقصید و می شنیدم تماشاگران را که می گفتند: " دختره را می بینی؟ این دختر همان دلقک پیره .
اسمش یادته؟ چارلی " . آره من چارلی هستم . من دلقک پیری بیش نیستم. امروز نوبت تو است. برقص. من با آن شلوار گشاد پاره پاره رقصیدم ، و تو در جامه حریر شاهزادگان می رقصی . این رقص ها ، و بیشتر از آن ، صدای کف زدنهای تماشاگران ، گاه تو را به آسمان ها خواهد برد. برو . آنجا برو اما گاهی نیز بروی زمین بیا ، و زندگی مردمان را تماشا کن.
زندگی آن رقاصگان دوره گرد کوچه های تاریک را ، که با شکم گرسنه میرقصند و با پاهایی که از بینوایی می لرزد . من یکی ازاینان بودم ژرالدین ، و در آن شبها ، در آن شبهای افسانه ای کودکی های تو ، که تو با لالایی قصه های من ، به خواب میرفتی، و من باز بیدار می ماندم در چهره تو می نگریستم، ضربان قلبت را می شمردم، و از خود می پرسیدم: چارلی آیا این بچه گربه، هرگز تو را خواهد شناخت؟
............. تو مرا نمی شناسی ژرالدین . در آن شبهای دور، بس قصه ها با تو گفتم ، اما قصه خود را هرگز نگفتم . این داستانی شنیدنی است:
داستان آن دلقک گرسنه ای که در پست ترین محلات لندن آواز می خواند و می رقصید و صدقه جمع می کرد .این داستان من است . من طعم گرسنگی را چشیده ام . من درد بی خانمانی را چشیده ام . و از اینها بیشتر ، من رنج آن دلقک دوره گرد را که اقیانوسی از غرور در دلش موج می زند ، اما سکه صدقه رهگذر خودخواهی آن را می خشکاند ، احساس کرده ام.
با اینهمه من زنده ام و از زندگان پیش از آنکه بمیرند نباید حرفی زد . داستان من به کار تو نمی آید ، از تو حرف بزنیم . به دنبال تو نام من است:چاپلین . با همین نام چهل سال بیشتر مردم روی زمین را خنداندم و بیشتر از آنچه آنان خندیدند ، خود گریستم .
ژرالدین در دنیایی که تو زندگی می کنی ، تنها رقص و موسیقی نیست .
نیمه شب هنگامی که از سالن پر شکوه تأتر بیرون میایی ، آن تحسین کنندگان ثروتمند را یکسره فراموش کن ، اما حال آن راننده تاکسی را که تورا به منزل می رساند ، بپرس ، حال زنش را هم بپرس.... و اگر آبستن بود و پولی برای خریدن لباس بچه اش نداشت ، چک بکش و پنهانی توی جیب شوهرش بگذار . به نماینده خودم در بانک پاریس دستور داده ام ، فقط این نوع خرجهای تو را، بی چون و چرا قبول کند . اما برای خرجهای دیگرت باید صورتحساب بفرستی .
گاه به گاه ، با اتوبوس ، با مترو شهر را بگرد . مردم را نگاه کن، و دست کم روزی یکبار با خود بگو :" من هم یکی از آنان هستم ." تو یکی از آنها هستی - دخترم ، نه بیشتر ،هنر پیش از آنکه دو بال دور پرواز به آدم بدهد ، اغلب دو پای او را نیز می شکند .
و وقتی به آنجا رسیدی که یک لحظه ، خود را برتر از تماشاگران رقص خویش بدانی ، همان لحظه صحنه را ترک کن ، و با اولین تاکسی خود را به حومه پاریس برسان . من آنجا را خوب می شناسم ، از قرنها پیش آنجا ، گهواره بهاری کولیان بوده است . در آنجا ، رقاصه هایی مثل خودت را خواهی دید . زیبا تر از تو ، چالاک تر از تو و مغرورتر از تو . آنجا از نور کور کننده ی نورافکن های تآتر " شانزلیزه " خبری نیست .
نور افکن رقاصگان کولی ، تنها نور ماه است نگاه کن ، خوب نگاه کن . آیا بهتر از تو نمی رقصند؟
اعتراف کن دخترم . همیشه کسی هست که بهتر از تو می رقصد .
همیشه کسی هست که بهتر از تو می زند .و این را بدان که درخانواده چارلی ، هرگز کسی آنقدر گستاخ نبوده است که به یک کالسکه ران یا یک گدای کنار رود سن ، ناسزایی بدهد .
من خواهم مرد و تو خواهی زیست . امید من آن است که هرگز در فقر زندگی نکنی ، همراه این نامه یک چک سفید برایت می فرستم .هر مبلغی که می خواهی بنویس و بگیر . اما همیشه وقتی دو فرانک خرج می کنی ، با خود بگو : " دومین سکه مال من نیست . این مال یک فرد گمنام باشد که امشب یک فرانک نیاز دارد ."
جستجویی لازم نیست . این نیازمندان گمنام را ، اگر بخواهی ، همه جا خواهی یافت .
اگر از پول و سکه با تو حرف می زنم ، برای آن است که ازنیروی فریب و افسون این بچه های شیطان خوب آگاهم، من زمانی درازمدتی در سیرک زیسته ام، و همیشه و هر لحظه، بخاطر بند بازانی که از روی ریسمانی بس نازک راه می روند، نگران بوده ام، اما این حقیقت را با تو می گویم دخترم : مردمان بر روی زمین استوار، بیشتر از بند بازان بر روی ریسمان نا استوار ، سقوط می کنند . شاید که شبی درخشش گرانبهاترین الماس این جهان تو را فریب دهد .آن شب، این الماس ، ریسمان نا استوار تو خواهد بود ، و سقوط تو حتمی است .
شاید روزی ، چهره زیبای شاهزاده ای تو را گول زند، آن روز تو بند بازی ناشی خواهی بود و بند بازان ناشی ، همیشه سقوط می کنند .
دل به زر و زیور نبند، زیرا بزرگترین الماس این جهان آفتاب است و خوشبختانه ، این الماس بر گردن همه می درخشد .......
.......اما اگر روزی دل به آفتاب چهره مردی بستی ، با او یکدل باش ، به مادرت گفته ام در این باره برایت نامه ای بنویسد . او عشق را بهتر از من می شناسد. و او برای تعریف یکدلی ، شایسته تر از من است . کار تو بس دشوار است ، این را می دانم .
به روی صحنه ، جز تکه ای حریر نازک ، چیزی بدن ترا نمی پوشاند . به خاطر هنر می توان لخت و عریان به روی صحنه رفت و پوشیده تر و باکره تر بازگشت . اما هیچ چیز و هیچکس دیگر در این جهان نیست که شایسته آن باشد که دختری ناخن پایش را به خاطر او عریان کند .
برهنگی ، بیماری عصر ماست ، و من پیرمردم و شاید که حرفهای خنده دار می زنم .
اما به گمان من ، تن عریان تو باید مال کسی باشد که روح عریانش را دوست می داری.
بد نیست اگر اندیشه تو در این باره مال ده سال پیش باشد . مال دوران پوشیدگی . نترس ، این ده سال ترا پیر تر نخواهد کرد.....
عاشق خدام چون تنها کسیه که مطمئنم منو بخاطر همینی که هستم میخواد
عاشق خدام چون تنها کسیه که مطمئنم بهم هیچ وقت پشت نمیکنه
عاشق خدام چون تنها کسیه که وقتی میگم تنهام سریع خودشو بهم میرسونه
عاشق خدام چون تنها کسیه که همیشه بهم لبخند میزنه
عاشق خدام چون تنها کسیه که همیشه برام وقت داره
عاشق خدام چون تنها کسیه که بهم پناه میده
عاشق خدام چون تنها کسیه که همیشه حواسش بهم بوده
عاشق خدام چون اجازه داده عاشقش باشم
عاقبت روز وداعش سر رسيد
خون دل از ديدگان من چکيد
در نگاهش مهرباني بود و بس
عاشقي با هم زباني بود و بس
گر چه لب بربسته بود از گفتگو
در درونش ناله بود و هاي و هو
با سکوتش گريه را بيچاره کرد
اشک غم را بي دل و آواره کرد
مانده بودم خيره در چشمان او
بي صدا بودم ولي حيران او
کاش فريادي ز دل بيرون شدي
ليلي من از جنون مجنون شدي
گريه ميکردم بدون اشک و آه
ناله ها در سينه اما با نگاه
دست خود آهسته او بالا گرفت
از دل مجنون دل ليلا گرفت
گوشه چشمش روان شد چشمه اي
چشمه را در چشم ليلا ديده اي ؟
دل ز کف دادم منم گريان شدم
همنوا با اشک او نالان شدم
با نگاه آخرش پرپر شدم
همچو برگ لاله ي احمر شدم
رفتن او رفتن جان من است
ديدن او دين و ايمان من است
هر کجا باشد خدا يارش بود
دست حق يار و نگهدارش بود ...
از طرف ا . ح . م . د
هيچگاه ويترينی نداشتهام٬
تا دلم را در آن به نمايش بگذارم.
در قامت يک فروشنده دورهگرد عاشق تو شدم.
از اين روست که تمام خيابانهای شهر٬
عشق مرا میشناسند
تو را در ميان کوچهها فرياد کردم.
دستمال کثيفم به کنج خاطرهها خزيده٬
و چرخ دستیام٬
- با نقشهايی از گل بابونه -
تمام زندگيم بود
تو را برای کودکان بیکس فرياد کردم.
روزهای جمعه به جای يکشنبهها٬
و شبها به سمت بالای شهر
شب و روز در تلاش بودم٬
تا انگار عشقِ دربندمان را رها سازم.
افسوس ... دو مامور ضبط کردند بساطم را
با آخرين قسط چرخ دستی٬ تو هم رفتی ...
...
حال٬ در قامت يک ديوانه دوستت میدارم
و تمام ديوانههای شهر
عشق مرا میشناسند ...
یکی عاشق بود... یکی عاشق نبود...؛هیچکس مثل خدا عاشق معشوقش(ما انسان ها) نبود
یه روز عاشقش بودم ،یعنی با تموم وجودم می خواستمش اما... نمیدونم چرا خدا وسط عاشقی من بلند گفت:-کات- اما دیگه نگفت:صدا-نور- حرکت
نمی دونم چرا؟شاید من
عاشقی و خوب بازی نکردم -اما بذارین یه چیزی ؛ به حقانیتش قسم ،هم باهاش
خندیدم ،گریه کردم،حتی براش درد کشیدم.اما نمیدونم؟.
اون اصلا نقشش رو خوب بلد نبود بازی کنه.زیرِ صداش یه جوری تملق بود-من عاشق بودم،اما اون معشوق نبود!!!
اینه که موضوع نوشته ام رو گذاشتم" یکی بود... یکی نبود... غیر از خدای مهربون هیچکس دیگه عاشق نبود"
می دونید فیلم منم یه روزی به اکران در میاد.می دونید کی؟قــــــیــــــامـــــــت
یه روزی با صدای بلند می گن:فیلم یکی بود... یکی نبود... تا چند دقیقه دیگه روی پرده آسمون به نمایش در میاد
کارگردان:خدا
بازیگران:
خودم و اون وخدا
و با هنرمندی : شــــیـــــطـــــان
امیدوارم اون روز از فیلم من بدتون نیاد!!!
تمام..
روباه:انسانها این حقیقت را فراموش کردهاند، اما تو نباید فراموشش کنی. تو تا زندهای نسبت به چیزی که اهلی کردهای مسئولی!
من هنوز هم صبر میکنم، تا خود پرتگاه میروم و نامید میشوم ولی آخرین لحظه هم صبر میکنم...
دلم را به هر نشانه ی کوچکی خوش میکنم... همیشه و همه وقت به خودم امید میدهم ، چـــون میدانم که حتماً راهی هست...
اینبار هم به حرف هایی که شنیدم دل بسته ام: كسی پیدا میشود كه تورا خواهد فهمید. درآغوش مهر و محبت او میتوان خیالی آسوده داشت و به آرامش دست یافت. برای رسیدن به این هدف باید انتظار كشید و بسیار صبور بود.
امروز داشتم میترکیدم که این متن را دیدم. صبر، صبر ، صبر... باز هم صبر میکنم، امید دارم به آینده ای که انتظارش را میکشم...
نمیدانم تا کی ولی صبر خواهم کرد... حتماً امیدهای دیگری هست که مرا نزدیکتر کند.
من اینجام ونفس میکشم ، زنده ام ، آرام و صبور منتظرطلوع هستم...
رفيق راهي و از نيمه راه مي گويي
وداع با من بي تكيه گاه مي گويي
ميان اين همه آدم، ميان اين همه اسم
هميشه نام مرا اشتباه مي گويي
به اعتبار چه آيينه اي، عزيز دلم
به هركه مي رسي از اشك و آه مي گويي
دلم به نيم نگاهي خوش است، اما تو
به اين ملامت سنگين، نگاه مي گويي؟
هنوز حوصلهء عشق در رگم جاري است
نمرده ام كه غمت را به چاه مي گويي ...
برای آخرین بار
ترا خدانگهدار
که میروم بسوی سرنوشت
بهار ما گذشته
گذشته ها گذشته
منم به جستجوی سرنوشت
در
میان توفان
هم پیمان با قایقرانها
گذشته از جان باید بگذشت از طوفانها
به نیمه شبها
دارم با یارم پیمانها
که برفروزم آتشها در کوهستانها آه
شب سیه
سفر کنم
ز تیره راه
گذر کنم
نگه کن ای گل من
سرشک غم به دامن
برای من میفکن
مرا ببوس مرا ببوس
برای آخرین بار
ترا خدانگهدار
که میروم بسوی سرنوشت
بهار ما گذشته
گذشته ها گذشته
منم به
جستجوی سرنوشت
دختر زیبا امشب بر تو مهمانم
درپیش تو میمانم تا لب بگذاری بر لب من
دختر زیبا از برق نگاه تو
اشک بی گناه تو
روشن سازد یک امشب من
مرا ببوس مرا ببوس
برای آخرین بار
ترا خدانگهدار
که میروم بسوی سرنوشت
بهار ما گذشته
گذشته ها گذشته
منم به جستجوی سرنوشت
درحالي که مسافران در صندليهاي خود نشسته بودند، قطار شروع به حرکت کرد.
به محض شروع حرکت قطار پسر 25 ساله که کنار پنجره نشسته بود پر از شور و هيجان شد. دستش را از پنجره بيرون برد و در حالي که هواي در حال حرکت را با لذت لمس مي کرد فرياد زد: "پدر نگاه کن درختها حرکت مي کنند" مرد مسن با لبخندي هيجان پسرش را تحسين کرد. کنار مرد جوان، زوج جواني نشسته بودند که حرفهاي پدر و پسر را مي شنيدند و از حرکات پسر جوان که مانند يک بچه 5 ساله رفتار مي کرد، متعجب شده بودند.
ناگهان پسر دوباره فرياد زد: " پدر نگاه کن درياچه، حيوانات و ابرها با قطار حرکت مي کنند." زوج جوان پسر را با دلسوزي نگاه مي کردند. باران شروع شد چند قطره روي دست مرد جوان چکيد. او با لذت آن را لمس کرد و چشمهايش را بست و دوباره فرياد زد:" پدر نگاه کن باران مي بارد، آب روي من چکيد.
زوج جوان ديگر طاقت نياورند و از مرد مسن پرسيدند: "چرا شما براي مداواي پسرتان به پزشک مراجعه نمي کنيد؟!"
مرد مسن گفت: " ما همين الان از بيمارستان بر مي گرديم. امروز پسر من براي اولين بار در زندگي مي تواند ببيند
این شعر رو با عشق فراوان تقدیم میکنم به تنها کسی که
دوستش دارم و دیوانه وار عاشقشم

می خواستم عزيز تو باشم خدا نخواست
همراه و همگريز تو باشم خدا نخواست
مي خواستم كه ماهي غمگين بركه اي
در دست هاي ليز تو باشم خدا نخواست
گفتم در اين زمانه كج فهمِ كند ذهن
مجنون چشم تيز تو باشم خدا نخواست
مي خواستم كه مجلس ختمي براي اين
پائيز برگريز تو باشم خدا نخواست
آه اي پري هر چه غزلگريه! خواستم
بيت ترانهاي ز تو باشم خدا نخواست
مظلوم ساكتم! به خدا دوست داشتم
يار ستم ستيز تو باشم خدا نخواست
نفرين به من كه پوچي دستم بزرگ بود
مي خواستم عزيز تو باشم خدا نخواست
|
گفتگو با خدا |
|
در رویاهایم دیدم که با خدا گفت و گو می کنم خدا پرسید:پس تو می خواهی با من گفت و گو کنی ؟ من در پاسخش گفتم:اگر وقت دارید؟ خدا خندید:وقت من بی نهایت است ... در ذهنت چیست که می خواهی از من بپرسی؟ پرسیدم:چه چیز بشر شما را سخت متعجب می سازد؟ خدا پاسخ داد کودکی شان. اینکه آنها از کودکیشان خسته می شوند،عجله دارند که بزرگ شوند و بعد دوباره پس از مدتها آرزو می کنند که کودک .........باشند اینکه آنها از سلامتی خود را از دست می دهندتا پول بدست آورندو بعد پولشان را از دست می دهند تا دوباره سلامتی خود را بدست آورند... اینکه با اضطراب به آینده می نگرند و حال را فراموش میکنند و بنابر این نه در حال زندگی می کنند و نه در آینده،اینکه آنها به گونه ای زندگی می کنند که گوئی هرگز نمی میرند و به گونه ای می میرند که گوئی هرگز زندگی نکرده اند. دستهای خدا دستانم را گرفت برای مدتی سکوت کردیم من دوباره پرسیدم:به عنوان یک پدر می خواهی کدام درسهای زندگی را فرزندانت بیاموزند؟ او گفت:بیاموزند که آنها نمی توانند کسی را وادار کنند که عاشقشان باشد،همه کاری که آنها می توانند بکنند این است که اجازه دهند که خودشان دوست داشته باشند.بیاموزند که درست نیست خودشان را با دیگران مقایسه کنند.بیاموزند که فقط چند ثانیه طول می کشد که زخمهای عمیقی که در قلب آنانکه دوستشان داریم ایجاد کنیم،اما سالها طول میکشد تا آن زخمها را التیام بخشیم. بیاموزند که ثروتمند کسی نیست که بیشترین ها را دارد ، کسی است که به کمترین ها نیاز دارد،بیاموزند که آدمهایی هستند که آنها را دوست دارند،فقط نمی دانند که چگونه احساساتشان را نشان دهند. بیاموزند که دو نفر می توانند با هم به یک نقطه نگاه کننندو آن را متفاوت ببینند.بیاموزند که کافی نیست فقط آنها دیگران را ببخشند بلکه آنها باید خود را نیز ببخشند من با خضوع گفتم:از شما بخاطره این گفت وگو متشکرم. آیا چیز دیگری هست که دوست دارید که فرزندانتان بدانند ؟ خداوند لبخند زد و گفت:فقط اینکه بدانند من اینجا هستم |
به همین آرومی مثل خوابیدن و مرگ....
منو از یاد ببر....
جای این چشمای پر غم بارونی....
جای این دل بستن به منو ویرونی.....
منو از یاد ببر....
دست بکش از رویا رفتن و باور کن....
هرچی گل آوردی پیش روم پر پر کن....
منو از یاد ببر....
من از اینجا میرم تو ولی میمونی....
خودتو باور کن بی منم می تونی....
منو از یاد ببر....
منو از یاد ببر....
.....
از من دیگه خسته شده
کتاب عشق ما دیگهخونده شده ، بسته شده
خونه دیگه جای غمهاون داره از من دور می شه
این خونه ی قشنگ ماداره برامون گور می شه
اون دست گرم و مهربونبا دست من قهره دیگه
چشمای غمگینش با منقصه ی شادی نمی گه
هم خونه ی من با دلمخیال سازش نداره
دستای کوچیکش دیگهمیل نوازش نداره
شبا وقتی میرم خونهبوسه به موهاش می زنم
سرش به کار خودشهانگار نه انگار که منم
روزا وقتی میام بیروناون خودشو به خواب زده
خب ، مثل روزگار شدهیه روز خوبه ،یه روز بده
ای دل من ، ای دیوونهبذار برم از این خونه
به شيطان گفتم: «لعنت بر شيطان»! لبخند زد. پرسيدم: «چرا مي خندي؟» پاسخ داد:«از حماقت تو
خنده ام مي گيرد» پرسيدم: «مگر چه كرده ام؟» گفت: «مرا لعنت مي كني در حالي كه هيچ بدي در
حق تو نكرده ام» با تعجب پرسيدم: «پس چرا زمين مي خورم؟!» جواب داد: «نفس تو مانند اسبي است
كه آن را رام نكرده اي. نفس تو هنوز وحشي است؛ تو را زمين مي زند.» پرسيدم: «پس تو چه كاره ا
ي؟» پاسخ داد:«هر وقت سواري آموختي، براي رم دادن اسب تو خواهم آمد؛ فعلاً برو سواري بياموز!!